بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز در دلم درديست بي آرام و هستي سوز راز سرگرداني اين روح عاصي را با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم ...